x تبلیغات
...............

ارتباط قلبی

 در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

می‌گویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند.

وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر می‌شدند؛ ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می‌کرد. بخاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده می مردند.‬
از اینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گرد هم آیند و آموختند که: با زخم کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک به وجود می‌آورد زندگی کنند، چون گرمای وجود دیگری مهمتر است.
این چنین توانستند زنده بمانند.

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد بلکه آن است هر کسی با دیگری ارتباط قلبی عمیق داشته باشد و فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و خوبی های آنان را تحسین نماید.

درسی برای تمامی پسران

 پسری پدرش را برای شام به رستوران برد.

پدر که خیلی پیر و ضعیف شده بود، غذایش را خودش نمی توانست بخورد و بروی لباسش می ریخت.
تمامی افراد موجود در رستوران با حقارت بسوی مرد پیر می نگریستند و پسرش هم خاموش بود.

پس از این که غذایشان تمام شد، پسر که هیچ خجل هم نشده بود، به آرامی پدرش را به دستشویی برد، لباسش را تمیز کرد، موی هایش را شانه زد و عینک هایش را نیز تنظیم کرد و بیرون آورد.

تمامی افراد موجود در رستوران متوجه آن دو بودند و با حقارت بسوی هر دو می نگریستند.
پسر پول غذا را پرداخت و با پدر راهی درخروجی شد.

در این وقت، یک پیر مرد دیگری از جمع حاضرین پسر را صدا کرد: پسرم آیا فکر نمی کنی چیزی را جا گذاشتی؟
پسر پاسخ داد: نخیر جناب. چیزی جا نگذاشته ام.
آن مرد پیر گفت: بله، پسر. جا گذاشته ای!
درسی برای تمامی پسران و امیدی هم برای همه پدران.

یک نوع خاموشی مطلق بر تمامی رستوران حاکم شد.

پی نوشت:

حقیرترین آدمها، اونهایی هستند که وقتی با پدر و مادرشون بیرون میرند، با چند متر فاصله از اونا حرکت می کنند.

قربانی

 بچه ای نزد استاد معرفت رفت و گفت: "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."

استاد سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خرد سالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

استاد به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

استاد از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
استاد تبسمی کرد و گفت: "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای!
عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی.
بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن، دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

پی نوشت:

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و نادانيست. ( عارف بزرگ- مولانا )

شعر ناب:شماره2

 دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم  کجا  من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من
ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...

شعر ناب/شماره1

 ﺗﻮ ﻣﻌﺮﻭﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﺨﻠﻮﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺵ
ﻣﻨﻢ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺍﺳﺖ , ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺑﻨﺪﺵ
ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﺍﺯ ﻣﻨﯽ _ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ _
ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻐﻀﺶ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﺵ
ﺑﺪﻭﻥ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﻌﺮﻡ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺷﺒﯿﻪ ﺭﺷﺘﻪ ﯼ ﺍﻟﺒﺮﺯ ﺑﯽ ﮐﻮﻩ ﺩﻣﺎﻭﻧﺪﺵ
ﺑﯿﺎ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﻭﺩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﻟﺨﻮﺷﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﻨﺪﺵ
ﺷﮑﺮ ﻟﺐ ,ﺗﻠﺨﯽ ﺩﺍﻍ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﺑﻨﺸﺎﻥ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ,ﭼﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﺩﺍﻍ ﺑﺎ ﻗﻨﺪﺵ ..
ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ
ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﺍﺳﺖ , ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺎﯼ ﺳﻮﮔﻨﺪﺵ
ﺩﻟﻢ ﮐﻮﺭ
 ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ .. ﻋﺰﯾﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ
ﺩﻟﻢ ﯾﻌﻘﻮﺏ ﭘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﭘﺎﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ..
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺍﻓﺮﯾﺪﻡ , ﺗﺎ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎﺷﯽ
ﻧﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻢ ﺷﻮﯼ .. ﺍﻣﺎ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺗﺮﻓﻨﺪﺵ
ﺟﻬﺎﻧﻢ ﺑﺮﺯﺧﯽ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﺑﯿﻦ ﺍﺗﺶ ﻭ ﺑﺎﻏﯿﺴﺖ
ﻗﯿﺎﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ

داستان کوتاه:فرشته ها

 روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هااست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشته ها را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

داستان کوتاه:فرشته یك كودك

 

كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند كه شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟!
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یكی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد.

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود یا نه.
- اما اینجا در بهشت، من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.
كودك ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی.
كودك با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟
اما خدا برای این سوال او هم پاسخ داشت: فرشته ات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد كه چگونه دعا كنی.

كودك سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام كه در زمین انسان های بدی هم زندگی می كنند. چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
كودك با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همیشه در كنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. كودك می دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند. او به آرامی یك سوال دیگر از خداوند پرسید:‌ خدایا! اگر من باید همین حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:‌ نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی.

 

صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد