***

1
پیش خوبانم اعتبارم  نیست
جنس ارزان خریده را مانم
2
بباد رفت امیدی که داشتم از خلق
فریب بود فروغی که از سراب دمید
3
غبار تربت ما بوی گل دهد گویی
که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید
4
آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم
5
آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم
6
قصه امواج دریا را ز دریا دیده پرس
هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست
7
مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را؟
پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست
8
همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست
9
نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند
10
*
رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند
11
نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغدیده ای دارم
12
*
مخور فریب محبت که دوستداران را
بروزگار سیه بختی  آزمودم من
13
به آبروی قناعت قسم که روی نیاز
به خاکپای فرومایگان نسودم من
14
اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره خندان لبم که بودم من
15
همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی؟
16
امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟
17
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد
18
لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد
19
*
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
20
*
معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکیست
نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح
21
این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح
22
عمر کوتاهم رهی در شام تنهایی گذشت
مُردَم و نشنیدم از خورشید رویی نام صبح
23
*
امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
24
*
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
25
*
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
26
*
چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما
27
بخنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده زنان سوخت آشیانه ما
28
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم
29
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
30
دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صید افکنی افتاده است
31
نور عشق از رخنهٔ دل بر سرای جان دمید
پرتوی در کلبه ام از روزنی افتاده است
32
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت  صدف بی گوهر است
33
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
34
*
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است
35
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است
36
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
37
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
38
خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
39
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
40
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
**********
گزیده تک بیتی های گردآوری شده از اشعار رهی معیری _  بخش دوم 
گردآورنده:ابوالقاسم کریمی
تاریخ گردآوری: 20/ دی/ 1399
منبع:سایت گنجور